|
شنبه
ناظم ما مي گفت پيش بزرگترها فضولي موقوف و من فضول بودم نه دسعت به سينه ي سكوت نه سربراهمشق مسير مدرسه تجديدي هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد تجديدي دوستت دارم گوشه ي كتاب جبر تجديدي مداوم تركه و تنبيه تجديدي برپا ناشنيده ي معلم تجديدي برجا نماندن زنگ آخر تجديدي ديوار كوتاه ته حياط فراش فربه مدرسه به گرد گريز من هم نمي رسيد بر نيمكت سبز همان پارك سوت و كور مي نشستم جريمه هاي عاشقانه ي خود را رج مي زدم آن زن ستاره دارد آن زن عشق دارد آن زن ترانه دارد سوالهاي ساده قد مي كشيدند چرا آن ماهي سياه به دامنه ي دور دريا نرسيد ؟ چرا پدربزرگ كه با دعاهاي مداوم من زنده نشد ؟ چرا كسي گوش آقاي مدير را نمي كشد وقتي داد مي زند و حرفهاي بد مي گويد ؟ مگر خط كش براي خط كشي كردن دفاتر نيست ؟ پس چرا آقاي ناظم راه استفاده از آن را نمي داند ؟ اين خطوط خون مرده از كف دستهاي من چه مي خواهند ؟ دانستن مساحت مثلث به چه درد من مي خورد ؟ و هيچكس از كسان من نمي دانست كه با همين سوالهاي ساده بي حصار راهي به سواحل ستاره باز خواهم كرد راهي به رهايي رويا و خانه ي شاعري بزرگ كه رئ به آينه دعا مي كرد
یغما گلرویی |
|
|
|
يكشنبه
در ديدار نخست آن همه خورشيد دستادست تو بودم گفتي : سه قلب سر به زير نشاني خانه ي اوست و باد بي قرار روسري سياه تو را به نام من دزديد در زديم صداي سرفه خبر از آمدنش مي داد به نگاهي درد تمام تركه ها را از خاطرم برد گفتم : آزادي ام ‚ آزادي ات ‚ آزادي مان صرف آرزو چه دشوار است پدر جوابش تلخ بود دردي هزار ساله جمجمه ي پدرانمان خشت مناره ي چنگيز است بهترين خاطراتمان از اسكندر به جا مانده در بهار بي بار و برگي زيسته ايم چگونه مي خواهي چنارمان سبز باشد ؟ در پناه سه استكان حقيقت گريستيم پاسفت كرده بود یغما گلرویی
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1384ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط زنده به گور
|
|
از خدا صدا نميرسد
اي ستاره ها كه از جهان دور چشمتان به چشم بي فروغ ماست نامي از زمين و از بشر شنيده ايد درميان آبي زلال آسمان موج دود و خون و آتشي نديده ايد اين غبار محنتي كه در دل فضاست اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست در پي تباهي شناست گوشتان اگر به ناله من آشناست از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه از زمين فتنه گر حذر كنيد پاي اين بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سياست اي ستاره اي كه پيش ديده مني باورت نميشود كه در زمين هركجا به هر كه ميرسي خنجري ميان پشت خود نهفته است پشت هر شكوفه تبسمي خار جانگزاي حيله اي شكفته است آنكه با تو ميزند صلاي مهر جز ب فكر غارت دل تو نيست گر چراغ روشني به راه تست چشم گرگ جاودان گرسنه اي است اي ستاره ما سلام مان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است در زمين زبان حق بريده اند حق زبان تازيانه است وانكه با تو صادقانه درد دل كند هاي هاي گريه شبانه است اي ستاره بورت نمي شود درميان باغ بي ترانه زمين ساقه هاي سبز آشتي شكسته است لاله هاي سرخ دوستي فسرده است غنچه هاي نورس اميد لب به خنده وانكرده مرده است پرچم بلند سرو راستي سر به خاك غم سپرده است اي ستاره باورت نميشود آن سپيده دم كه با صفا و ناز در فضاي بي كرانه مي دميد ديگر از زمين رميده است اين سپيده ها سپيده نيست رنگ چهره زمين پريده است آن شقايق شفق كه ميشكفت عصر ها ميان موج نور دامن از زمين كشيده است سرخي و كبودي افق قلب مردم به خاك و خون تپيده است دود و آتش به آسمان رسيده است ابرهاي روشني كه چون حرير بستر عروس ماه بود پنبه هاي داغ هاي كهنه است اي ستاره اي ستاره غريب از بشر مگوي و از زمين مپرس زير نعره گلوله هاي آتشين از صفاي گونه هاي آتشين مپرس زير سيلي شكنجه هاي دردناك از زوال چهره هاي نازنين مپرس پيش چشم كودكان بي پناه از نگاه مادران شرمگين مپرس در جهنمي كه از جهان جداست در جهنمي كه پيش ديده خداست از لهيب كوره ها و كوه نعش ها از غريو زنده ها ميان شعله ها بيش از اين مپرس بيش از اين مپرس اي ستاره اي ستاره غريب ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم پس چرا به داد ما نميرسد ما صداي گريه مان به آسمان رسيد از خدا چرا صدا نمرسد بگذريم ازين ترانه هاي درد بگذريم ازين فسانه هاي تلخ بگذر از من اي ستاره شب گذشت قصه سياه مردم زمين بسته راه خواب ناز تو ميگريزد از فغان سرد من گوش از ترانه بي نياز تو اي كه دست من به دامنت نمي رسد اشك من به دامن تو ميچكد با نسيم دلكش سحر چشم خسته تو بسته ميشود بي تو در حصار اين شب سياه عقده هاي گريه شبانه ام بر گلو شكسته ميشود شب به خير فریدون مشیری |
2
نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط زنده به گور
|