تبليغاتX

خداوندا ، اگر روزی از عرشت پایین آیی و لباس فقر بپوشی و لبت را بر لب کاسه مسین دود اندود بگذازی پشیمان می شوی از این خلقت از این بدعت . زمین و آسمان را کفر می گویی....... خداوندا نمی گویی ؟

در حسرت دیدار تو آواره ترینم
در حسرت دیدار تو آواره ترینم

این دو یکی نیست اشتباه نشود

 

عشق همان دوست داشتن نیست

عشق رویایی است و دوست داشتن دنیایی

عشق با دوست داشتن مقایسه نمی شود که اگر بشود از بین خواهد رفت

عشق خلقت خداوند است ودوست داشتن خلقت عقل و دل انسان

عشق چون خدا یکی است ودوست داشتن برای هر انسان می تواند به تعداد انسانهای دیگر باشد

عشق را مرگی جز جدایی نیست،در حالیکه

دوست داشتن می تواند برای مصلحت دیگری،جدایی را تصمیم بگیرد

عشق روحانی است،ولی دوست داشتن جسمانی،جسم می میرد ولی روح جاودانه است

عشق را کسی نمی تواند کنترل کند چرا که در عشق عقلی نیست

عشق را معنی کردن گناه است،چرا که در لغت نامه زبان نمی گنجد

ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن است

عشق با جان انسان است و دوست داشتن با دل انسان

عشق غرور را از انسان می زداید ولی دوست داشتن با غرور رشد می کند

عشق از نظر خدا پاک است و دوست داشتن از نظر انسان

خدا عشق است و انسان دوست داشتن

به درستی که خدا برتر از انسان است

 

 

  در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر

 

                                            با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 

  عشق ها می میرند

 

                                           رنگها رنگ دگرمی گیرند                              

 

  و فقط خاطره هاست

 

                           که چه شیرین و چه تلخ

 

                                                        دست نا خورده به جامی ماند

                                                   

سیزده خط برای زندگی

 

 

1) دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من به هنگام با تو بودن دارم

2) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران

3) هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد ، و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

4) به چیزی که گذشت غم مخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن

5) اگر کسی تو را آنقدر که تو می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

6) دوستدار واقعی تو کسی است که دستان تو را بگیرد و ولی قلب تو را لمس کند

7) بد ترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید

8) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد ، تمام دنیا هستی

9) هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی که ناراحتی ، چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند

تو شود

10) زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار،بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

11)همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال تو همواره به اعتماد کن و فقط مواظب باش،به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی

12) خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد

13) شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخصی مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گذار باشی

 


                        

      اشعاری از فروغ فرخزاد

 

 

 

دوست داشتن

 

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من دگر به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر خواب آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه من

روح سوزان و آه مرطوب

بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز

خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه میخواهم

من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی است

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان

کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو میخواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من دگر به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

                                 

  

 

من از تو می مردم

 

من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من  خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

تو با چراغها یت می آمدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

تو با چراغهایت می آمدی ...

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

تو زندگانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو مثل نور سرخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی

         

          


 

 

 

بي پاسخ

 

 درتاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
 اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد
 سايه اي در من فرود آمد
 و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد
پس من كجا بودم ؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسانداشت
 و من انعكاسي بودم
 كه بي خودانه همه خلوت ها را به هم مي زد
 و در پايان همه روياها درسايه بهتي فرو مي رفت
من در پس در تنها مانده بودم
 هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام
 گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود
در گنگي آن ريشه داشت
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
 در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من درتاريكي خوابم برده بود
 در ته خوابم خودم را پيدا كردم
 و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود
آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
 فكري در پس در تنها مانده بود
پس من كجا بودم ؟
 حس كردم جايي به بيداري مي رسم
همه وجودم رادر روشني اين بيداري تماشا كردم
 آيامن سايهگمشده خطايي نبودم ؟
دراتاق بي روزن
 انعكاسي نوسان داشت
پس من كجا بودم ؟
 درتاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود

 

       Click to back  

      

  سهراب سپهری

 

2 نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط زنده به گور  | 

 
> >