تبليغاتX

خداوندا ، اگر روزی از عرشت پایین آیی و لباس فقر بپوشی و لبت را بر لب کاسه مسین دود اندود بگذازی پشیمان می شوی از این خلقت از این بدعت . زمین و آسمان را کفر می گویی....... خداوندا نمی گویی ؟

در حسرت دیدار تو آواره ترینم
در حسرت دیدار تو آواره ترینم

خلقت زن

كيم من دردمند ناتواني
اسيري خسته اي افسرده جاني

تذروي آِشيان بر باد رفته
به دام افتاده اي از ياد رفته

دلم بيمار و لب خاموش و رخ زرد

همه سوز و همه داغ و همه درد

بود آسان علاج درد بيمار

چو دل بيمار شد مشكل شود كار

نه دمسازي كه با وي راز بگويم

نه ياري تا غم دل باز گويم
درين محفل چون من حسرت كشي نيست

بسوز سينه من آتشي نيست

الهي در كمند زن نيفتي

وگر افتي بروز من نيفتي

ميان بر بسته چون خونخواره دشمن
دلازاري به آزار دل من

دلم از خوي او دمساز درد است

زن بد خو بلاي جان مرد است

زنان چون آتش اند از تندخويي

زن و آتش ز يك جنسند گويي
نه تنها نامراد آن دل شكن باد
كه نفرين خدا بر هر چه زن باد

نباشد در مقام حيله و فن

كم از نا پارسا زن پارسا زن

ميفشان دانه در راه تذروي

كه ماوا گيرد از سروي به سروي
وفاداري مجوي از زن كه بيجاست
كزين بر بط نخيزد نغمه راست

درون كعبه شوق دير دارد
سري با تو سري با غير دارد

جهان داور چو گيتي را بنا كرد

پي ايجاد زن انديشهها كرد

مهيا تا كند اجزاي او را

ستاند از لاله و گل رنگ و بو را

ز دريا عمق و از خورشيد گرمي

ز آهن سختي از گلبرگ نرمي

تكاپو از نسيم و مويه از جوي
زنان در مكر و حيلت گونه گونند

زيانند و فريبند و فسونند

چو زن يار كسان شد مار از او به

چون تر دامن بود گل و خار از او به

حذر كن ز آن بت نسرين برودوش

كه هر دم با خسي گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت چراغي
كزو پروانه شاخ تر گراييدن به هر سوي
ز امواج خروشان تندخويي
ز روز و شب دورنگي ودورويي
صفا از صبح و شور انگيزي از مي
شكر افشاني و شيريني از ني

ز طبع زهره شادي آفريني
ز پروين شيوه بالا نشيني

ز آتش گرمي و دم سردي از آب

خيال انگيزي از شبهاي مهتاب

گران سنگي ز لعل كوهساري

سبك روحي ز مرغان بهاري

فريب مار و دورانديشي از مور

طراوت از بهشت و جلوه از حور

ز جادوي فلك تزوير و نيرنگ

تكبر از پلنگ آهنين چنگ
ز گرگ تيز دندان كينه جويي

ز طوطي حرف نا سنجيده گويي
ز باد هرزه پو نا استواري
ز دور آسمان نا پايداري
جهاني را به هم آميخت ايزد

همه در قالب زن ريخت ايزد

ندارد در جهان همتاي ديگر

به دنيا در بود دنياي ديگر

ز طبع زن به غير از شر چه خواهي ؟

وزين موجود افسونگر چه خواهي ؟
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟

چه بودي گر سراپا گوش بودي
چو گل با صد زبان خاموش بودي

چنين خواندم زماني دركتابي

ز گفتار حكيم نكته يابي

دو نوبت مرد عشرت ساز گردد

در دولت به رويش باز گردد

يكي آن شب كه با گوهر فشاني
ربايد مهر از گنجي كه داني

دگر روزي كه گنجور هوس كيش

به خاك اندر نهد گنجينه خويش

رهی معیری

 



 

چرا از مرگ می ترسید ؟

 

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

 فریدون مشیری

 

fmpcal28

 

 

شبهاي گلوبندك

شبهاي گلوبندك چه ناتمومه
 همه كنار هم تو قهوه خونه
يه استكان چايي از دست صادق
خستگي كارو از تن مي رونه
 گپ زدناي تلخ با كل محمد
از بي وفايي دوره زمونه
آه غم مشتي تو دود سيگار
از اون ته هاي دل به آسمونه
شهرا مي شه آباد با دستاي ما
 چه جاده ها مي سازيم چه قدرا خونه
 نصيب مون اما از اين همه هيچ
 نه خونه اي داريم و نه آشيونه
 غريب و تو غربت دور از ولايت
 شعريه كه صادق همش مي خونه
واسه زن و فرزند دلا شده تنگ
 از دوري شون پنهون اشكها روونه
 به زير لب پرسيد يكي با حسرت
از ماها چي بعدها مي خواد بمونه
جواب دادش ياور كي گفته دنيا
 به كام ما اين جور تلخ بايد بمونه
اين شباي سرد چله بزرگه
با همه يلداييش باز بي دوومه
 شبهاي گلوبندك چه ناتمومه
 همه كنار هم تو قهوه خونه
يه استكان چايي از دست صادق
خستگي كار رو از تن مي رونه

رسول نجفیان


2 نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط زنده به گور  | 

 
> >